تبليغاتX
دل نوشته ها

هرسال نوروز که می شود ناخود آگاه یاد استاد ایرج افشار میکنم . یادش به خیر آخرین ساعات سال 88 بود  که دوست بزرگوارم جناب مجید دهقان نیری زنگ زدند که همین الان استاد ایرج افشار در طبس هستند وفردا صبح از طبس می روند  .شاید نیم ساعتی به آغاز سال 89 نمانده بود سریعا به اتفاق آقای دهقان نزد استاد افشار رفتیم .طبق معمول سفرهاشان به طبس همراه با دکتر منوچهر ستوده هم سفر بودند دیدار بسیار کوتاه بود  من که از خود بضاعتی نداشتم  دو سه جلد از کتاب   "جغرافیای تاریخی شهرستان طبس " نوشته آقای امینی را تقدیم استاد وهمراهان نمودم  . کتاب را که دیدند بسیار خوشحال شدند  وفورا مشغول تورق کتاب شدند .یادی از سفرهای قبلی ایشان به طبس شد وچون چند دقیقه ای به تحویل سال نمانده بوداز ما خواستند که هنگام تحویل سال نزد خانواده هامان برویم   از طرف استاد پذیرایی مختصری شدیم وخداحافظی کردیم و روانه خانه شدیم . متاسفانه این اخرین دیدار بود واستاد در 18  اسفند 89 اسمانی شد .یادش به خیر .

استاد در مجله فرهنگی هنری بخارا سال 89 به این دیدار اشاره ای نموده اند :

۱۵۴۴ـ نقاشیهایعمارتعمادالملکیطبس

شب‌ نوروز که‌ با دکتر منوچهر ستوده‌ و دکتر محمد اسلامی‌ در طبس‌ بودیم‌ دوست‌ عزیز آقای‌ نیری‌ و هاشم‌ مریدا تشریف‌ آوردند و تجدید دیدار شد. ضمناً نسخه‌ای‌ از کتابی‌ را که‌ آقای‌ محمود امینی‌ دربارة‌ طبس‌ و تاریخ‌ آن‌ نوشته‌اند آوردند.

چون‌ در کتاب‌ مذکور از عمادالملک‌ حاکم‌ آنجا در زمان‌ ناصرالدین‌ شاه‌ مکرر یاد شده‌ بود صحبت‌ به‌ عمارت‌ عمادالملکی‌ پیش‌ کشیده‌ شد، عمارتی که‌ با زلزلة‌ سال‌ ۱۳۵۷ ویران‌ شد. به‌ آقای‌ نیری‌ عرض‌ شد اتفاقاً در سفر سال‌ ۱۳۴۴ که‌ با ستوده‌ دو نفری‌، برای‌ نخستین‌ بار به‌ طبس‌ آمدیم‌ در دو رف‌ بالاخانة‌ آن‌ عمارت‌ دو پرده‌ نقاشی‌ روی‌ گچ‌ بود که‌ من‌ عکس‌ از آنها گرفتم‌ و در مجلة‌ یغما به‌ چاپ‌ رسید. سپس‌ در «سواد و بیاض‌» (۱۳۴۹) تجدید چاپ‌ شد.

چون‌ آقای‌ نیری‌ خواستار شد آن‌ عکسها را ببیند آن‌ دو را در این‌ جا به‌ چاپ‌ می‌رساند که‌ دیگران‌ هم‌ ببینند. امیدوارم‌ حضرت‌ نیری‌ بتوانند آنها را برای‌ تالار هتل‌ بهمن‌ بازسازی‌ کنند.

اکنون‌ فرصتی‌ است‌ که‌ دو عبارت‌ از سفرنامة‌ میرزا خانلرخان‌ اعتصام‌الملک‌ (نیای‌ دکتر پرویز ناتل‌ خانلری‌) را که‌ در مقاله‌ام‌ نیامده‌ و سال‌ها بعد دیده‌ام‌ از آن‌ کتاب‌ نقل‌ کنم‌:

 }عمادالملک{ ‌ «همیشه‌ اوقاتش‌ مصروف‌ بنائی‌ و نقاشی‌های‌ بد است‌. در تالار اندرونش‌ دیدم‌ روی‌ جرز صورت‌ زن‌های‌ مکشوف‌ العوره‌ کشیده‌ بود.» (ص‌ ۲۴۸

«بعد می‌رود سر بنّاها و نقاشها که‌ همیشه‌ در عماراتش‌ کار می‌کنند. در تالار بزرگی‌ دیدم‌ روی‌ همه‌ جرزها صورت‌ زن‌های‌ برهنه‌ به‌ وجهی‌ خیلی‌ منکر و قبیح‌ کشیده‌ بود. تعجب‌ کردم‌ که‌ آن‌ چه‌ سلیقه‌ وانتخاب‌ است‌ص‌ ۲۶۱


برچسب‌ها: ایرج افشار, عماد الملک
+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در پنجشنبه سوم فروردین 1391 و ساعت 14:46 |

به نام خدا

     داستان تجاوزحسین کاشی در بین یک نسل قبل مردم طبس آنقدر مشهور بود که در میان مردم و بزرگان شهر گاهی مبداتاریخ بود و اگر از سن وسال یا واقعه ای تاریخی از مردم سوال می کردی می گفتند مثلا ده سال پس از حمله حسین کاشی . خلاصه اینکه این حمله و اضطرابی که این فرد بر مردم و شهر حاکم کرده بود تا سالها نقل مجالس شب نشینیهای مردم طبس بود .

حسین کاشی که بود ؟

نایبان کاشان گروهی از اشرار و غارتگرانی بودند که در اواخر قرن 13 خورشیدی (اواخر دوره قاجار ) درحدود کاشان و پیرامون آن مشغول غارتگری و باج گرفتن از مردم بودند اصل و نصب حسین کاشی از ایل بیرانوند ازشمال لرستان بودند که در دوره حکومت نادر شاه به کاشان تبعید شده و مدت نیم قرن با حکومت ایران سر ستیز داشتند نایب حسین کاشی یکی از افراد این ایل و طایفه است . 1                    

 در سال 1307 هـ.ق (سال خلع محمد علی قاجار) وبه سلطنت رسیدن احمد شاه کشورمدتی دچارهرج ومرج شد و از هر گوشه ی مملکت عده ای یاغی سر به شورش بر داشتند از آن جمله نایب حسین کاشی و پسرانش از کاشان سر به یاغی گری برداشته واز کاشان به سمت خور ونایین حرکت نمودند . سپاهیان نایب حسین که حدود هفتصد نفر بودند قلعه انارک را با اندک مقاومتی تصرف نمودند و خسارت زیادی به اهالی وارد کردند .   انتظام الملک پسر سهام السلطنه یکی ازملاکین خور به محض اینکه شنید نایب حسین به انارک رسیده به آنجا رفت وچون ازقبل با نایب حسین آشنایی داشت از طرف نایب حسین مورد استقبال قرار گرفت . انتظام الملک در همین سفر به نایب حسین لقب سالاری اعطا کرد همچنین به پنج پسرنایب حسین القابی بدین شرح اعطانمود:ماشااله خان پسربزرگ اوراسالارجنگی نامید، پسر دوم علی خان رالقب شجاع لشگری اعطا کرد، اکبر شاه پسرسوم را لقب سرتیپی داد، به رضاخان پسرچهارم لقب سرهنگی دادو عنوان میر پنجی را به رضاخان پسر پنجم نایب حسن اعطاکرد. و آنهارا به بخش خور دعوت کرد.نایب حسین پس از یک سفر به کاشان با 1200 نفرسواروپیاده وارد خور شد ودر این سفر حدود پنجاه دخترازاهالی خور را به عقد خود درآورد. درمیان سربازان و پسران نایب حسین ماشااله خان پسربزرگ او یکی از علمای کاشان به نام ملا علی را آورده بود که  دخترانی را که  میخواست به عقد یا صیغه خود در آورد این روحانی صیغه عقد را اجرا می کرد. و اگرچند نفر شهادت می دادند که این دختر عقدکسی است یا نامزد فردی بوده است ماشاالله خان از او درمی گذشت .

خبر تصرف خور به دست نایب حسین کاشی برای رقبای عمادالملک در طبس خبری خوشحال کننده بود ازجمله دشمنان عمادالملک محمدعلی نوغابی بود که خیال حکومت طبس رادرسرمی پروراند او باهمدستی اسماعیل خان گنابادی یکی از سرکردگان عمادالملک بایکی ازعلمای طبس طرح مواصلتی انداخت ودختر برادر ایشان را به ازدواج پسر خود در آورد. چند روزی که از این وصلت گذشت به محمد علی نوغابی پیغام فرستاد که به طرف طبس حرکت کن اما چون سپاه محمد علی اندک بود به وی پیغام فرستاد که به طرف خور برودوباهمدستی نایب حسین کاشی به طبس حمله کند . محمد علی باسپاهیان خود ازده محمد به طرف حلوان و از آنجا به خور رفت . اسماعیل خان پسروعروسش را از طبس به گناباد برد و منتظر شد که آیا تیر او به هدف خواهدخورد یانه. دراین بین نامه ای هم از طرف نایب حسین به آقای شریعتمدار رسید که ما دوسه روز در طبس مهمان شماییم ،جناب مجتهد شریعتمدار که از این نیرنگ خبرنداشتند در جواب وی نوشتند که ما مهمان پذیریم.

کم کم زمزمه حمله حسین کاشی در شهر طبس  پیچید .بزرگان طبس که از حمله نایب حسین با خبر شدند به حصار شهررفتند و سنگرگرفتند . عده ای نیز شایعه حمله نایب حسین را باور نکرده و درداخل خانه هاشان مانده و وارد حصار شهر نشدند . از جمله این افراد هم مرحوم مجتهد شریعتمدار در خانه خود در بیرون حصار ماندند.      

     مرحوم میرزاعلی منشی باشی ورود نایب حسین را اینگونه بیان می کند:

      "باری نایب حسین سه روز مانده به نوروز سنه 1329(19مارس 1911 – یکشنبه 27 اسفند 1319 – 18 ربیع الاول 1329 هـ ق ) وارد طبس شد قدری ازظهر سواره ای جلو فرستاده بعد از آن که مردم اندرون شهریقین کردند که نایب حسین وارد شهر شده  دروازه های شهر را بسته باتفنگ و فشنگ بر برج وباره برآمدند ، پنجاه نفر سرباز ترشیزی هم ازسال قبل در ساخلو طبس بودند آنها هم به شهر آمدند و الحق خوب همراهی بااهالی طبس نمودند . همان وقتی که مردم روی باره وبرج آمده بودند سواره ای از حسین کاشی به کنار باره رسید که از باره یکدفعه به قدر چند تیر به طرف او خالی شد و سه چهار گلوله براو خورده از اسب در غلطید و افتاد اسب هم تیر خورده و خوابید .( سنگ برباره حصار مزن     آن بود کز حصار سنگ آید) همان وقت نایب حسین کاشی که می خواست از سمت امامزاده وارد شود واز روی میدان شهر بگذرد مسئله را ملتفت شده جلو اسب را انداخته ازپشت باغستان رو به باغ گلشن رفت و از بالای خیابان پائین آمده تمام خیابان و باغستان را گرفت و فوری جمعیت خود را دسته به دسته کرده رو به شهرو حصار حمله برد و منازل سر میدان را که تا حصار تیر رس وبه قدر پانصد قدم فاصله دارد به یکدیگر سوراخ کرد که از میان خیابان عبور و مرور نکند و جمعیتش مرئی و نمایان نشود و منزل عالیجاه خلاصه سادات آقا میرزامحمد معروف به للـه را سنگر کرد که روبروی دروازه ی شهر است و حیناً بنای تیراندازی را گذاشت و به قدر هزارتیر به طرف حصار انداخت از شهر هم همین قدرها تیر اندازی شد آنروز طوری دود باروت روی شهر ومیدان را گرفته بود که گویا ابر منظمی روی آفتاب را گرفته است و مردمی که از خیابان و محلات به شهر نیامده بودند آن روز فهمیدند که خبط بزرگی کرده اند ولی پشیمانی سودی نداشت و گاهاً گرفتار چنگ حسین کاشی شدند و ممکن هم نبود خود را به شهر برسانند واگر کسی خود را به دم دروازه هم می رساند کسی در را به روی او وانمی کرد این بود که تبعه حسین کاشی برمنازل خیابان ومحلات ریختند .و چون دو روز به نو روز بود و مردم هفت سین خود را آماده وچیده بودند سین حسین کاشی هم بر سینشان افزوده شد وناتمامی نداشتند .باری خوانهای پررا اتباع حسین کاشی خالی کردند و سفره های انداخته را برانداختند و نانهای پخته را خوردند و مالهای اندوخته بردند . (اللهم الحفظ من شرور انفسنا ) اما هرقدر حسین کاشی دست و پاکرد حصار شهر را به دست بیاورد ممکن نشد . "

در ادامه مطلب منشی باشی یادآوری می کند که :

           عمادالملک (دوم) به همراه حاجی علی مردان خان ، آقاسید محمد تقی خان ، حاجی ملا ابوالقاسم و جناب شریعتمدار آقا شیخ احمد امام و آقا میرزا غلامحسین متولی در توی حسینیه (احتمالا حسینیه وکیلی ) اطاقی را فرش کرده وراه های مقابله باسربازان نایب حسین را بررسی نموده  ومشورت می کردند . همچنین در این مدت مرتب افراد مشهور وبزرگان شهر در توی حصار گشت می زدند و اگر حصار شهر بر اثرحمله دچار خرابی می شد سریعا به مرمت آن دستور داده ورفع می کردند .

بیرون شهر نیز عده ای از زنهایی که فرصت نیافته بودند قبل از حمله نایب حسین داخل حصار بروند خود را به منزل حجه الاسلام آقا میرزای مجتهد رسانده ودر همانجا مخفی شدند که ظاهرا سربازان نایب حسین به ایشان و اهل خانه تعرضی نداشته اند .اما خود آن مرحوم از شرآزارو اذیت سربازان در امان نبوده.و بارها مورد اهانت قرار گرفتند .بنابر نظر نویسنده شاید ماندن ایشان در بیرون از خانه خواست خدا بوده که عده ای از زنها به واسطه ایشان از شرغارتگران در امان باشند.

      بزرگان شهر شب وروز در میان بازار به تهییج  و تحریک مردم مشغول بودند و به گفته میرزا از آمر تا مامور مشهور و رعیت همه با تفنگ و فشنگ حرکت می کردند و اگر کسی تفنگ نداشت به او می دادند .

       نایب حسین که دید اینگونه نمی تواند با شهر طبس مصاف نماید به فکر قلعه وحصاری افتاد و همراه با محمد علی نوغابی به دیهشک رفت ولی به مردم تعرضی نرساند و قلعه دیهشک را پسندید که به آنجا برود و سنگر بگیرد و برای خود حصاری دست وپا کند وبه کمک این حصار کار را بر مردم شهر تنگ نموده و آنها را همچنان در محاصره نگاه دارد . اما روز بعد که فرزند دوم نایب حسین ، علی خان ملقب به شجاع لشکر به قلعه دیهشک آمد آنجارا نپسندید و اظهار کرد که این قلعه کهنه ومخروبه است و با یکی دو گلوله توپ ویران خواهد شد.

 

         پس از چند روز از محاصره طبس در یکی از روزها اکبر شاه پسر سوم نایب حسین مشهور به سرتیپ هدف گلوله قرار گرفت ودر جا کشته شد نایب حسین از این واقعه بسیار متاثر شد. پیکر اکبر خان پس از شستشو توسط چند مامور به خور منتقل ودر امام زاده گرمه به خاک سپرده شد . (احتمالا جسد وی در روستای جز در سه کیلومتری شمال طبس شسته شده است )

 در درون شهر زنها و کودکان و کسانی که توانایی جنگ نداشتند در مسجد دست به دعا و نیایش برداشته و شب تا به صبح از خداوند تقاضای رفع این فتنه را می کردند.3

باری نایب حسین وسربازانش به واسطه دفاع مردم و عدم دسترسی به حصار محکم شهر و نداشتن آذوقه و همچنین کشته شدن فرزندش اکبر شاه از فتح طبس مایوس شده و پس از ده روز جنگ وکشمکش همراه با محمد علی نوغابی، دو تن از علمای شهر( مرحوم راس الاسلام داماد آقای میرزا و آقا شیخ محمد رضا )را به عنوان گروگان با خود تاحلوان برده و در آنجاپس از دریافت پانصد تومان پول آنهارا رها کرد.آن دو نیز با پای پیاده تا پیرحاجات رفته و از آنجا الاغی کرایه کرده به شهر باز گشتند .

محمد علی نوغابی نیز با کسانش سربازان نایب حسین را تا حلوان بدرقه کرد واز همانجا به طرف گناباد رفت. 4

        باری نایب حسین کاشی پس از چندروز جنگ و کشمکش طبس را رها کرد در حالی که هراس و ولوله ای را دل مردم شهر ایجاد کرد وخسارات زیادی را به مردم ، خانه ها ومزارعشان وارد نمود  واموال بسیاری را غارت کرد  .کتابخانه شهررابا 8000 جلد کتاب در آتش سوخت وخاطره تلخی را تا ابد دردل مردم طبس به جا گذاشت.5

                                                                                                        ادامه دارد...

1 – دانشنامه ویکی پیدیا      ذیل کلمه نایب حسین کاشی

2-(مجله یغما شماره 358) تیرماه 1357

3--روایت کویر( داستان حضور نایب حسین کاشی در طبس) نوشته ف.فتوت  نشر نی مشهد 1389

4-خاطرات میرزاعلی منشی باشی

5-کتابخانه های ایران  نوشته عبدالعزیز جواهر کلام صفحه 76



+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در شنبه بیستم اسفند 1390 و ساعت 20:35 |

بسمه تعالی

          پس از نوشتن مطالب بیدار باش  (1)مطالبی از خاطرات مرحوم میرزا علی منشی باشی بدستم رسید که مرتبط با مطالب قبلی وا جرای اولین سال طبل زنی  در   طبس می باشد  و منشی باشی به صراحت بیان نموده که   برای اولین بار طبل ها در ارگ طبس می نواختند  هم چنین شرح حمله میر محمد خان را به لشگر جعفر خان زند  بیان نموده است  که عینا هردو مطلب جهت استحضار  نقل می شود :

             چون ماه مبارک رمضان درمیزان اتفاق افتاده بودسرکارامیرزاده مقررفرموده بودند درارگ شام وسحر را زنبورک جهت اطلاع فقرا و ضعفا بزنندکه وقت افطاروسحر را بدانند.

      طبل وزنبورک را به قاعده می زدند وموذن هابه وقت اذان می دادند وکارمسجد ومنبردر روز و شب دایر و شبخوانها به موقع مناجات  وطلب حاجات می کردند والحق آن ماه مبارک به خوبی ومبارکی گذشت.            

بنده چندشعرموزون کرده بودم که دراینجا می نویسم:

 

رمضانی عجیب گذشت به ما           نه مراشوق نان نه حسرت ما

به تساوی مدارلیل ونهار                به تعادل قرار ارض وسما

نه تروخشک بودروی زمین             نه بدی گرم وسرد جوهوا

وقت شبخوان به بام درهنگام           کرد موذن اذان به وقت ادا

کوفت طبال در سه نوبت طبل         داد زنبوره در دووقت صدا

کار مسجد به رونق آیین                 امر منبربه زیب وزین وصفا

صالحان ازخدای جسته بهشت         طالحان برخدای بسته رجا

عاصیان در نماز واستغفار              آثمان درنیاز ودر الجا

زاهدان قدزهد کرده علم                عابدان پشت ترس کرده دوتا

عارفان ره سپرده در خلسه             صوفیان سیرکرده در اغما

زاول شب الی سپیده صبح            مردمان بر خدای دست دعا

این رهی نیزاقتدا کردم                   به سفر کردگان راه خدا

منکه رویم نشسته ام هرگز           ریش خود رانموده رنگ وحنا

بی وضو بر فلک نکرده نگاه                نام تدلیس کرده ام تقوا

مژدگانی که گربه عابد شد                  خالصا مخلصا بدون ریا

توبه کردم که روزه را نخورم              ورنه روزه کجا وبنده کجا

روزه از ترس آنکه من خورمش          بوده با ما همیشه موش وعصا

روزتا شب به دست من قرآن              شب الی صبح در نماز قضا

سرشب خوانده جوشن ویاسین          در سحر خوانده افتتاح وبها

پدرم شد زمن به جنت شاد                 مادرم شد زمن به خلد رضا

هفت پشتم تمام آمرزید                      حق تعالی زصوم جان فرزا

کظم نفسی نموده ام که مپرس            آفرین ها به همتم فرما

دوش چون ماه دیده شد برچرخ            کردم از راح روح روزه گشا

بهر ادراک فیض لیله قدر                      کرده شبها تمام را احیا

بس که حجمم سبک شده از صوم         همچو طیاره می پرم به هوا

می کنم از ریاضت روزه                      همچو سیاره سیر سطح سما

چهره ام سرخ شد زتاب نبید                لب زمی بردمید وشد گویا

ابتدا کرد مدح ممدوحی                       که خداوند کرده مدح وثنا

...

شرح حمله میر محمدخان به لشگر جعفرخان زند در یزد به نقل از خاطرات منشی باشی:

 "              از دعواهای میر محمدخان یکی با جعفرخان زند بود که در دور یزد اتفاق افتاد  جعفر خان با سپاهی برای استخلاص یزد از چنگ تغلب وتسلط تقی خان یزدی حرکت کرد تقی خان از میر محمد خان کمک خواست میر محمد خان  با یکهزار سواره بطور ایلغار به حدود یزد راند ودر دامن کوهی که قریب به یزد ومشرف بر آنجاست پایین آمده آتش زیادی بر افروخت که می شد گفت علامت ده هزار سپاه است ،اردوی جعفر خان آن آتش را دیده به فکر کار خود بودند که میر محمد خان مثل شعله آتش رسیده خود را به اردوی جعفر خان زد .پای ثبات اردو از میان رفت {سپاهیان} پشت به ستیز وروی به گریز نهادند جعفر خان خود را به اسب رسانیده به شال وجل سوار شده در رفت .میر محمد خان اثاثه اردو را متصرف شده چهل روز در یزد ماند"

--------------------------------------------------------------

منبع : خاطرات میرزا علی منشی باشی (منشی دربار عماد الملک)- منتشر نشده-

            

+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در پنجشنبه دهم شهریور 1390 و ساعت 0:42 |

به نام خدا

کم کم صدای پای رمضان می آید وغروبها رنگ وبوی مراسم معنوی افطار را به خود می گیرند . نوای شب زنده داران ،سحرهای رمضان را شورانگیز وباطراوت می کند و خواب نوشین سحرگاهان را از سر روزه داران بیرون می کند در شهر طبس علاوه بر نوای قرآن و نوای شب زنده داران آهنگ دیگری سالهاست که به بیدار باش مسلمین مشغول است ،که شاید منحصر به فرد باشد .

       مراسم طبل زنی سحرهای ماه رمضان در طبس از گذشته های دور که هنوز ساعت وجود نداشت تا کنون که تکنولوژی های پیشرفته زندگی بشر را تسخیر کرده است زنده و پابرجاست . اما این طبل ها چگونه به سحرهای مردم طبس راه پیدا کرده است داستانی شنیدنی دارد :

           در سال 1785 م (1206هـ.ق) آغا محمد خان جعفر خان زند را از شیراز بیرون راند جعفر خان از شیراز به طرف کهگیلویه رفت و بهبهان را نیز گرفت درسال 1787 م (1208هـ .ق) نوروز را در بهبهان برگزار کرد وسپس شیراز را تصرف کرد و پیروزمندانه به شیراز آمد .در شیراز خبر دار شد که تقی خان والی یزد سربه شورش برداشته است. جعفرخان با سپاه عظیمی به یزد لشگر کشید ودر پای حصار های عظیم یزد اردو زد . تقی خان از حرکت لشگر عظیم جعفر خان خبردار شد از میرمحمد خان حاکم طبس کمک خواست . تقی خان در درون حصار یزد در محاصره بود که سپاهیان میر محمدخان سر رسیده به سپاه جعفر خان یورش برده واو را شکست داد و غنایم زیادی از این سپاه گران از قبیل خیمه واثاثیه و ادوات جنگی بدست آوردند .

        ازجمله غنایمی که از سپاه جعفر خان نصیب حاکم طبس شد پنج طبل جنگی و یک ارابه توپ بود که پس از بازگشت میر محمد خان از این جنگ تازمان به قدرت رسیدن عمادالملک حدود سال 1851 م ( 1268هـ. ق ) در انبار حاکمان مقتدر طبس بلا استفاده مانده بود که سرانجام میرزا باقر خان مشهور به عمادالملک حاکم وقت طبس دستور می دهد از این طبل ها در سحرهای ماه رمضان  برای بیدار باش مردم استفاده کنند و همچنین در زمان افطار و اذان صبحگاهی نیز برای اعلام زمان افطار و اذان صبح یک گلوله توپ شلیک کنند .

امروزه دیگر از شلیک توپ خبری نیست . ولی طبل ها همچنان در سحرهای ماه رمضان در سه نوبت :

( سه ساعت مانده به اذان صبح طبل یک ، دو ساعت مانده به اذان صبح طبل دو،  یک ساعت مانده به اذان طبل سه ) نواخته می شود .

 مدت زمان نواختن این طبل ها هر نوبت حدود یک ربع است . که این کار امروزه توسط برادران آشوری انجام می گیرد .محل اسقرار طبل ها پشت بام حسینیه عمادالملکی است.

      در قدیم الایام که هنوز ساعت اختراع نشده بود تنظیم وقت نواختن طبل به وسیله پنگانی که مخصوص این کار بود انجام می گرفت که امروزه این پنگان در اداره اوقاف و امور خیریه استان خراسان رضوی نگهداری می شود .

 

     مرحوم عمادالملک علاوه براین کار باقیات الصالحات دیگری از خود به یادگار گذاشته که مهمترین آنها مدرسه خان وکیلی و حسینیه وکیلی و همچنین موقوفات زیادی است که مشروح آن در وقف نامه بزرگی که به وقف نامه عمادالملک مشهور است آمده است .

در بندی از این وقف نامه که مربوط به هزینه بیدار باش مسلمین است چنین آمده است :

صرف چند نفر میر شب که در ماه مبارک از اول مغرب تا طلوع فجر مواظبت در مراقبت اوقات اسحار و صبح و شام نماید و اعلام مردم نماید از فنجان کشیدن و زنبورک زدن(شلیک توپ) و مخارج لازمه آن ، چه در بیرون شهر در حوالی حدیقه دارالحکومه فوق و چه جای دیگر منوط به رای والی ، 8تومان .

علاوه بر سحرهای ماه مبارک رمضان هنگام رویت هلال ماه شوال واعلام عید سعید فطر به دستور حاکم شرع یک نوبت طبل ها نواخته می شود که مردم این مراسم را شادیانه می نامند.

 

منابع :

جغرافیای تاریخی شهرستان طبس نوشته محمود امینی

تاریخ ایرا ن کمبریج جلد هفتم

فصل نامه فرهنگی ،اجتماعی ،وقف میراث جاویدان شماره 3

اسناد معماری ایران به تصحیح عماالدین شیخ الحکمایی

+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در یکشنبه نهم مرداد 1390 و ساعت 22:58 |
(سروده هایی از دکتر علی شریتی )


                  خدا - علی- معبد


چه خانه سرد واحمق وبی روحی است طبیعت که خدا از آن رفته باشد .

چه شب دراز وتاریک زمستانی است تاریخ که علی در آن مرده باشد .

وچه قبرستان عزادار و غم زده ای است زمین که در آن معبد نباشد .


           ***


         حرف هایی برای نگفتن 

...

حرف هایی است برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن  فرود نمی آورند 

وسرمایه هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد

...

         ***


حرف ها بر سر دلم عقده کرده است

شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم 

می خواهم گوشه ای بنشینم و  کمی  تنها باشم 

حرف بزنم ،بگویم ،بنویسم

انگشت هایم خمیازه می کشند

باید بنویسم

این حرفها را نمیشود تحمل کرد

بیشتر از این در دل نگاه داشت

ورم می کند

رنجم می دهد

می روم 

...

        ***

           قفس کوچک 


هر لحظه حرفی در ما زاده می شود

وهر لحظه دردی سر برمی دارد

و هر لحظه نیازی

از اعماق مجهول روح پنهان ما جوش می کند

این ها برسینه می ریزند و راه فراری نمی یابند

مگر این قفس استخوانی کوچک

گنجایشش چه اندازه است


                                ***


      آدمهای بزرگ

کسانی که خود بسیارند

نیازی به هم وطن ندارند

کسانی که خود آزادند

از زندان به ستوه نمی آیند

آدم های اندکند

که به ازدحام محتاج اند


                         ***


          انسان

انسان بیش از زندگی است

آنجا که هستی پایان می یابد

او ادامه می یابد


+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در شنبه نهم بهمن 1389 و ساعت 19:12 |

  به نام اولین معلم هستی


           نمی دانم چقدر درشتی دراین حرف « خ » وجود دارد که من ازهمان ابتدا نه با تلفظ که با نوشتن آن مشکل داشتم  نمی توانستم نیم دایره زیرین آن را مانند معلم دلسوز کلاس اولم آقای نفیسی خوش تراش وزیبا بنگارم  . از من کاهلی بود  ونفهمی واز معلم اصرار ودلسوزی . چندبار نوشتند «خ» ومن نمی توانستم خوب بنویسم  به کنا ر صندلیم آمدند  و مرا در بغل گرفتند و انگشتان ومدادم را باهم در مشت مردانه شان محکم گرفتند وبا حرصی آمیخته به خشم حرف« خ » را در خطوط دفترم نقش کردند و بر سر م فریاد کشیدند : خ خ خ .

ومن اشک ریزان نوشتم «خ» اما این کجا وآن کجا حکایت خال مه رویان بود ودانه فلفل .

               نمی دانم بر اثر همین پرخاش های پدرانه بود یا کاهلی من که عصر دیگر رغبت  رفتن به مدرسه رادر خود نمی دیدم . کتابهایم را زیر بغل گرفتم ودر گرمای شهر کویری به جای رفتن به مدرسه راه پایین شهر را در پیش گرفتم .قدیم ها به جای شهرک ولی عصر کنونی تلمبه آب غیاثی بود . رفتم کنار جوی آب و بچگی و آب بازی  چه کیفی داشت اگر دلهره فرار از مدرسه با آن نبود .

هنوز شیرینی آب بازی را مز مزه نکرده بودم که سر کله عمویم با آن دوچرخه نو شیکش در کنار تلمبه پیدا شد.  چه زحمتی کشیدم که خود را در خاکریز مانند لب جو پنهان کنم  . . عبث بود ، حکایت کبکی بود که سر به زیر برف کند .  آنچه نمی بایست بشود شد .فرار از مدرسه لو رفت .

          یادم نیست کتک هم خوردم یا نه  ؟ بر ترک دوچرخه ام نشاند و راهی مدرسه . کلاس اول در همین جلو مدرسه وکیلی  بود ابتدای راهرو . بدون اینکه مدیر را خبر کند مرا به کلاس برد . سخنی بین من وعمو و آقای نفیسی (که خدایش رحمت کند )  رد وبدل نشداما اشاره ای کوتاه کافی بود که دست آقای نفیسی بلند شود . عمویم چشمکی زد و پوزخندی  . انگشت سبابه راهم بلند کرد که یعنی یکی کافی است .

            عمو رفت به دنبال کار خود  ومن صورت سرخ خویش مالان برصندلیم نشستم   .

          از آن روز به بعد از معلم هایم  گاهی کتک خوردم اما دیگر فرار نکردم .

 

 

+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:13 |

بسمه تعالی

یادداشت های نیما یوشیج

 

چند روزی است  که کتاب جدیدی با عنوان«یادداشت های نیما یوشیج » مرا مشغول کرده است .یادداشت هایی که بسیار آموزنده است واز جهاتی روشنگر بسیاری از زوایای تاریک شعر وزندگی نیما .وی افکار خودرا در این یادداشت ها بی پرده بیان  می کند ، چه آنهایی که دوستشان دارد وچه افرادی که از آنها دل آزرده و رنجیده است .

برای من نکات  این کتاب بسیار زیبا و آموزنده بود ، نکاتی که نیما در لابلای یادداشت هایش بیان نموده است . با ذکر خاطره ای  شیرین از این کتاب شما را به خواندن منتخبی از یاداشتها دعوت می کنم :

 

*دیروز 11مرداد با خانم سیمین دانشور وجلال مسافرت  کردم  من با ماشین مهندس رضوی رفتم  مهندس رضوی می گفت  من سی سال پیش شعر های شما را می خواندم چیزی نمی فهمیدم  هنوز هم نمی فهمم  .گفتم من از شعر خودم تعجب نمی کنم  بیشتر از فهم شما تعجب میکنم که در مدت این سی سال تکان نخورده است ! ؟

 

*زیبا ترین کشورها ایران است وزیبا ترین وبزرگ ترین جا یوش .

. *من میل دارم در یک مزبله وطنم ایران بمیرم در همان مزبله خدمت کنم برای وطنم من بهترین نقاط روی زمین را ایران می دانم . من در اینجا زاده شده ام و برای وطنم باید جان بدهم ولو گرسنگی بکشم  من ایرانی را بر همه ملت ها ترجیح می دهم من می میرم وهر نفس که می کشم به یاد زادگاه خود هستم

 

*باید باور کرد که زن خوب آدم را شاعر وزن بد آدم را فیلسوف می گرداند .

*بسیار دلیل ها میمیرند با صاحبان خود همچنان که بسیار حقانیت ها ولی حق عالی اصلی و مردنی نیست و روزی باز آشکار می شود .

*انسان باید از حقیقتی و از انسانیتی پیروی کند ،باقی حرف است وپوچ به قول تولستوی دخالت در سیاست عمر را به هدر می دهد .

*برای زندگی کردن به راحتی انسان یک اندازه حماقت وخوش باوری لازم دارد .

*کسی که آزاد فکر می کند تابع عده ای [حزب ] نمی شود اگر هم بشود آنی است

*مرا حقیقت من بدون سعی وکوشش من حفظ کرده است .

 

*علم وهنر امروز بازیچه دست جاه طلبی است وسیاست مداران در آن شلنگ می اندازند.

*ما به کمک ماشین درست است که بسیار چیز های تازه یاد گرفته ایم ولی بسیار زیاد و روز افزون زیباییهایی را از دست داده ایم . زیبایی ها هر روز کم تر می شوند فقط تصنعی وگول زننده باقی می ماند.   زیبایی حرکت آرام کاروانها  ، زیبایی انسان در تجسس ، زیبایی شجاعت و تهور ،زیبایی اسب سواری ، زیبایی کوچ کردن قبیله ها همه روز به روز تحلیل می شوند وبالاخره حتی زیبایی در شعر گویی در ادبیات هم از بین میرود .

*زندگی با آزادی خوب است و آزادی با حفظ آزادی دیگران.

 

*آزادی ، آزادی از نفس شریر است ،وآزادترین مردان پس از محمد (ص ) مولای متقیان  علی (ع)است.

*احمق تر از همه خود من وشما هستیم هنگامی که توقع داشته باشیم در روز با حرکات واعمال وحرف های احمقانه مردم روبرو نشویم .

*غلط ترین قضاوت ها قضاوتی است که ما به اطمینان علم ودانش خود در خصوص اشخاص داریم .

* انسان می طلبد حق را خیر را زیبایی را ، همه را برای زندگی می خواهد .

* باید مشربی داشت مذهبی داشت شخصیت فکری خاص داشت چنانکه قدما داشتند بعداً هنر ابزاز بیان آن باشد.

*خیال می کنم یک دفعه اکر آنچه را دارم از بین ببرم به راحتی جان می دهم شهرت بی خودی من اسباب زحمت من شده است .

*من می میرم وآثار شلوغ ودرهم وبرهم من می ماند و از بین میرود به من زمان زندگی کمک نکرد که بتوانم با آرامش کار کنم .

*نه کسی هنر مرا شناخته ونه کسی فکر ومعرفت های مرا .

 

*بسیار ملت ما ضعیف وزبون و در مانده است ومن که وطنم را دوست دارم از این وضع رنج می برم

*فرزند من همیشه کارت را مرمت کن که کار تورا مشهور گرداند وشهرت به سوی تو بیاید نه اینکه تو به سوی شهرت بروی .

*انسان اول باید مرد وانسان باشد بعد شاعر هنر نموداری از آدمیت باید باشد وقتی آدمیت نبود تف به هنر .

*اهل شهر چطور از گلدان لذت می برند و باغچه درست می کنند ؟ من هیچ گاه از گلدان وفواره وچمن سازی لذت نبرده ام . چه چیز است این تصرف در طبیعت ،آدم در کوه کنار یک بوته زرشک بیشتر لذت می برد تا از تمام این مزخرف کاری ها .

 

+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در دوشنبه سوم اسفند 1388 و ساعت 12:3 |
استاد دکتر خسرو فرشید ورد در گذشت!

 

امروز با خبر شدم یکی از استادان بنام دانشکده ی ادبیات فارسی دانشگاه تهران در گوشه خانه سالمندان در تنهایی جان سپرد. یکی از همکاران ایشان در مطلبی در وبلاگ خود نوشته اند :دکتر خسرو فرشید ورد ده روز پیش درگوشه تنهایی و بیماری  در خانه سالمندان دار فانی را وداع کرد.

  این اولین مطلبی  است که در یک نشریه  رسماخبر مرگ وی را اعلام می کند.

این خبر برایم بسیار ناراحت کننده بود نخست از آن جهت که دکتر فرشید ورد استاد من بود و به گردن من وتمام دانشجویان ادبیات فارسی حق داشت . اما مطلب جان سوزتر خاموشی او در تنهایی و سکوت در کنج خانه سالمندان بود که دل تمام دانشجویان ادبیات فارسی دانشگاه تهران و دوستان وهمکارانی که او را می شناختند به درد آورد . اگرچه آن مرحوم تن به ازدواج نداد وفرزندی نداشت اما همه عزیزانی که از کلاسهای درس او وسایر استادان ادبیات فارسی دانشکده ادبیات فارسی کسب فیض کرده بودند فرزندان معنوی او بودند .  آیا باید دانشکده ادبیات از یک استاد قدیمی  آن قدر بی خبر باشد که مرگ او پس از ده روز آن هم توسط یک وبلاگ به اطلاع دیگران برسد ؟

روحش شاد و یادش گرامی .

 

بخسی از زندگینامه و آثار استا د:

 

استاد فرشید در سال 1308 در ملایر متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه تهران شد و در رشته زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرد . در سال 1342 با ارائه پایان‌نامه دکتری خود با عنوان «قید در زبان فارسی و مقایسه آن با قیود عربی و فرانسه و انگلیسی» مدرک دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دریافت نمود. از سال 1343 در دانشگاه اصفهان به تدریس پرداخت. و در سال 1347 به دانشگاه تهران آمد و تا سال‌های اخیر در زمینه‌های دستور زبان فارسی،نقد شعر و متون فارسی تدریس می‌کرد.استاد فرشیدورد به زبانهای عربی و فرانسه تسلط داشت و با زبانهای انگلیسی، پهلوی، اوستا و فارس باستان تا حد زیادی آشنایی داشت. دکتر فرشید ورد مقالات و کتابهای متعددی را به رشتۀ تحریر درآورده است؛

 عنوان برخی از کتاب‌های فرشیدورد عبارتند از:
«
ج‍م‍ل‍ه‌ و ت‍ح‍ول‌ آن‌ در زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی»(1375/ انتشارات امیر کبیر
«
پ‍ی‍رام‍ون‌ ت‍رج‍م‍ه»‌(م‍ج‍م‍وع‍ه‌ م‍ق‍الات‌/1381/ وزارت‌ ف‍رهنگ‌ و ارش‍اد اس‍لام‍ی
«
ام‍لا، ن‍ش‍ان‍ه‌گ‍ذاری‌، وی‍رای‍ش‌: ب‍رای‌ ن‍اش‍ران‌، وی‍راس‍ت‍اران‌، دب‍ی‍ران‌، م‍درس‍ان‌ ادب‍ی‍ات»(1375/ انتشارات صفی‌علیشاه
«
ح‍م‍اس‍ه‌ ان‍ق‍لاب»‌(م‍ج‍م‍وع‍ه‌ ش‍ع‍ر ه‍م‍راه‌ ب‍ا م‍ق‍دم‍ه‌ای‌ درب‍اره‌ ش‍ع‍ر ام‍روز از خ‍س‍رو ف‍رش‍ی‍دورد
«
درب‍اره‌ ادب‍ی‍ات‌ و ن‍ق‍د ادب‍ی»( 1363/ انتشارات ام‍ی‍رک‍ب‍ی‍ر
«
در گ‍ل‍س‍ت‍ان‌ خ‍ی‍ال‌ ح‍اف‍ظ: ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ ت‍ش‍ب‍ی‍ه‍ات‌ و اس‍ت‍ع‍ارات‌ اش‍ع‍ار خ‍واج‍ه‌»(1357/نشر تهران)
«
دس‍ت‍ور م‍خ‍ت‍ص‍ر تاریخی زبان فارسی»(1387/ انتشارات زوار‏)
«
دس‍ت‍ور م‍ف‍ص‍ل‌ ام‍روز ب‍ر پ‍ای‍ه‌ زب‍ان‍ش‍ن‍اس‍ی‌ ج‍دی‍د: ش‍ام‍ل‌ پ‍ژوه‍ش‍‌ه‍ای‌ ت‍ازه‌ای‌ درب‍اره‌ آواش‍ن‍اس‍ی‌ و ص‍رف‌ و ن‍ح‍و ف‍ارس‍ی‌ م‍ع‍اص‍ر و م‍ق‍ای‍س‍ه‌ آن‌ ب‍ا ق‍واع‍د دس‍ت‍وری‌»(1382/ نشر سخن
«
دستوری برای واژه‌سازی : ترکیب و اشتقاق در زبان فارسی ، ترکیب و تحول آن در زبان فارسی»(1387/ نشر زوار
«
ص‍لای‌ ع‍ش‍ق»‌(دف‍ت‍ر ش‍ع‍ر/1380/انتشارات امید مجد(
«
گ‍ف‍ت‍اره‍ای‍ی‌ درب‍اره‌ دس‍ت‍ور زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی»‌(ت‍رج‍م‍ه‌ و ن‍گ‍ارش‌/1375/ انتشارات امیرکبیر(
«
ل‍غ‍ت‌س‍ازی‌ و وض‍ع‌ و ت‍رج‍م‍ه‌ اص‍طلاح‍ات‌ ع‍ل‍م‍ی‌ و ف‍ن‍ی‌ و ی‍ادداش‍ت‍ه‍ای‌ درب‍اره‌ ف‍ره‍ن‍گ‍س‍ت‍ان‌ و ب‍رن‍ام‍ه‌ری‍زی‌ ب‍رای‌ زب‍ان‌ و ادب‍ی‍ات‌ و ت‍اری‍خ‌ زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی»‌(ت‍رج‍م‍ه‌ و ن‍گ‍ارش‌/138/ انتشارات سوره مهر(
«
م‍ق‍ای‍س‍ه‌ ق‍ی‍ود و ع‍ب‍ارات‌ ق‍ی‍دی‌ ف‍ارس‍ی‌ ب‍ا واژه‌ه‍ا و ع‍ب‍ارات‌ ه‍م‍ان‍ن‍د آن‌ در ع‍رب‍ی»(نشر اصفهان(
«
ن‍ق‍ش‌ آف‍ری‍ن‍ی‌ه‍ای‌ ح‍اف‍ظ: ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ زی‍ب‍اش‍ن‍اس‍ی‌ و زب‍ان‌ش‍ن‍اخ‍ت‍ی‌ اش‍ع‍ار ح‍اف‍ظ»(1375/ نشر صفی‌علیشاه(
«
تاریخ مختصر زبان فارسی از آغاز تا کنون»(1387/ نشر زوار(
«
ف‍ارس‍ی‌[ک‍ت‍اب‌‍‌های درس‍ی‌] س‍ال‌ س‍وم‌ دب‍ی‍رس‍ت‍ان»‌(م‍ول‍ف‍ان‌ خ‍س‍رو ف‍رش‍ی‍دورد، ح‍س‍ن‌ اح‍م‍دی‌ گ‍ی‍وی/ نشر تهران) «ع‍رب‍ی‌ در ف‍ارس‍ی»(1373/ انتشارات دانشگاه تهران(
«
دستور مختصر امروز بر پایه زبان‌شناسی جدید :شامل پژوهش‌های تازه‌ای درباره آواشناسی و صرف و نحو فارسی معاصر و مقایسه آن با قواعد دستوری انگلیسی و فرانسه و عربی،با اشاراتی به فارسی قدیم و زبان محاوره‏»(1388/ نشر سخن(

+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در یکشنبه بیستم دی 1388 و ساعت 19:45 |

***

       آواز چاووش ها همیشه حزین است  اگر چه چاووش ها پیشاپیش حاجیان می خوانند اما صدای حزینشان  حزن محرم را به همراه  می آورد ویادآور نوای چاووشهایی است  که در گذشته سوار بر اسب می شدند و گرم در کوچه وبازار نوا می دادند  که:

       چه کربلاست که دلها به جوش می آید                              صدای ناله زینب به گوش می آید

شورو نوایی که در این چند روز اول محرم در این دیار برپا  می شود وصف ناشدنی است دلها هوای معنویت کربلا می کند وگاه آدمها را به انسانیت خویش فرامی خواند ، به تفکر وادارت  می کند  که در کجای تاریخ  ایستاده ای ؟

آنچه دراین چند روز در طبس می گذرد  وحال وهوایی که ایجاد می کند در جوانها  در این کلام مختصرنمی گنجد . امام حسین (ع)خون تازه ای ست دررگ غیرت دینی جوانها  .

به طور اختصار مراسم محرم  در طبس ازشب 27ذی الحجه  با عزاداری هیئت صاحب الزمانی شروع می شود  واز شب اول محرم هر شب نوبت یکی از پنج هیئت شهر است که دسته های عزادار  به آنجا می روند وعزاداری می کنند.

از مهمترین مراسم ، مراسم اصغر صغیر  هیئت حسینی در روز نهم محرم ، مراسم عزاداری حضرت ابوالفضل در هشتم محرم ، مراسم تعزیه خوانی علی اکبر در روز نهم محرم توسط هیئت صاحب الزمانی ومراسم نخل برداری روز عاشورا  ومراسم شام غریبان  است که همچنان پرشور برگزار می شود.

(شرح کامل این مراسم  را نوشته ام  وبزودی ارائه خواهم کرد انشاالله)

   اما آنچه مرا وادار به نوشتن کرد مراسمی است که سالها ست دیگر برگزار نمی شود  وکمتر کسی از جوانها  ومیان سالان آنرا به یاد دارند.

1- چاووش خوانی

         در قدیم قبل از رسیدن محرم چاووش محرم لباس عزا به تن می کرده  سوار بر اسب شده  در کوچه وبازار به حرکت درمی آمد  ورسیدن ایام عزای امام حسین را  با اشعار حزین خود اعلام می کرده است :

 چه کربلاست که دلها  به جوش می آید      صدای ناله زینب به گوش می آید

شاید این مراسم یادآور مراسمی است که هنگام ورود بازماندگان  کاروان کربلا به دستو ر امام سجاد (ع) بشیر سوار بر اسب شد  و ورود خاندان  امام حسین را به مدینه اعلام نمود.

آخرین چاووشی که در طبس این  مراسم را اعلام می کرده است مرحوم ملا غلامحسین عزیزی  بوده اند.

 2-حجله گاه قاسم (ع)

یکی دیگر از مرا سم  فراموش  شده ای  که درروز نهم محرم توسط هیئت فاطمی برگزار می شد مراسم حجله گاه بود.

  بر اساس بعضی روایات  قاسم  فرزند  امام حسن  مجتبی (ع)  جوان تازه دامادی بود که با کاروان کربلا همراه شد ودر روز عاشورا به اذن عمو به جنگ کفار رفت وشهید شد به همین جهت ظهر روز نهم مراسمی با عنوان حجله گاه قاسم در محل هیئت فاطمی برگزار می شد  بدین صورت که چند مرد سیاه پوش در حالی هریک خوانچه های تزیین شده ای را که حاوی قند وکاسه نبات ،حنا ، شیرینی ودیگر لوازم عروسی بود بر سر می گذاشتند ودر جلو دسته زنجیر زنی حرکت می کردند . پشت سرخوانچه ها حجله کوچکی سیاه پوش درحالی نوجوانی درون آن نشسته بود بر دوش عزاداران حمل می شد که نمادی از حضرت قاسم (ع)بود مردان خوانچه به سر همراه حجله قاسم (ع) و دسته زنجیر زنی وارد هیئت فاطمی می شدند  وپس از عزاداری ونوحه وشیون وذکر مصیبت مجلس را ختم می کردند مهمترین ذکری که از این مراسم بیاد دارم این است :

قاسم شود داماد                     عیشش مبارک باد

 حدو د سی وپنج سال است که این مراسم دیگر برگزار نمی شود.

3-  قمه زنی

در نزدیکی مکانی  که اسب مراسم عاشورا  را تزیین می کنند حسینه ای است که آن را حسینیه قمه زنها می گویند معمولا افرادی که می خواستند قمه بزنند ظهر عاشورا به این حسینیه  می آمدند و کفن پوش می شدند وبا تیغ قسمتی از پوست سر را می شکافتند وبا فریاد وشیون وفرق خونین پیشاپیش نخل و دسته های عزادار حرکت می کردند  وچه بسا که از شدت حزن وخونریزی از هوش می رفتند. سالهاست این مراسم در طبس برگزار نمی شود و فقط کفن پوشان بدون قمه زدن در جلو نخل حرکت می کنند.

4-سلام دادن 

    قدیمی ترین هیئت طبس هیئت صاحب الزمانی است پس از آن هیئت فاطمی وسپس چهارده معصوم        (تا قبل از انقلاب نام هیئت چهارده معصوم هیئت توسلی بود .متوسل به چهارده معصوم)پس از آن ابو الفضلی وکوچکتر از همه به لحاظ قدمت هیئت حسینی است .در قدیم اگر دو هیئت عزادار در کوچه یا خیابان به هم می رسیدند باید هیئت کوچکتر به بزرگتر سلام می داد وهیئت بزرگتر نیز جواب آنها را می دادند  که معمولا ذکر آنها این دم بود:

سینه زنان حسین جمله سلام علیک

وهیئت مقابل پاسخ می دادند :

اهل عزای حسین جمله علیک السلام

 واگر این دو هیئت در کوچه یا خیابان پشت سر هم قرار می گرفتند وهیئت بزرگتر در پشت سر بود هیئت کوچکتر به احترام بزرگتر راه را باز می کرد  تا هیئت بزرگتر عبور کند وخودشان هم از پشت سر آنها حرکت می کردند  هنگام ورود به مجلس عزا هم اگر هیئت بزرگتر از راه می رسید حق تقدم داشت وگاه اتفاق می افتاد که هیئتی اگر چه زودتر به مجلس عزا می رسید اما به احترام بزرگتر باید ساعتی یا بیشتر صبر می کرد.

در قدیم هنگامی که مراسم عزاداری در هیئتی تمام می شد هیئت هایی که آنجا را ترک می کردند باهم دم گرفته وبه اصطلاح خداحافظی می کردند :

ما دعا گفتیم رفتیم از سر صدق وصفا       بعد از این جان شما و جان شاه کربلا

وهیئت میزبان جواب می دادند:

ای عزیزان می روید همراهتان باشد خدا     بعد از این جان شما و جان شاه کربلا

از رسم سلام دادن  امروزه فقط هیئتها در اولین شبی که به یک هیئت می روند بر اهل هیئت سلام می دهند وهیئت میزبان نیز متقابلا در جلو درب هیئت تجمع کرده جواب سلام آنها را می دهند.

5-تنور خولی

مراسمی در شب یازدهم ماه محرم در محل هیئت صاحب الزمانی برگزار می شد که به آن تور خولی

می گفتند .

بر اساس بعضی روایات پس از آنکه سر امام حسین  (ع) را از بدن جدا کردند  آن را به شخصی به نام خولی سپردند تا نزد یزید ببرد  خولی در بین راه یک شب در خانه خود توقف کرد وچون همسرش از وفادران امام حسین (ع) بود سر آن حضرت را در تنور خانه اش پنهان کرد .نیمه های شب همسرش برای کاری از خانه خارج شد ودید نوری از تنور خانه به بیرون می تراود  وقتی به بالای تنور رسید وسر بریده را دید سوال می کند که ای سر بریده کیستی ؟وسوال وجواب هایی با ناله بین آن دو رد وبدل شد

تمام مراسم تنور خولی سوال وجواب هایی بود که بین زن خولی وسر امام حسین  رد وبدل می شد . بدین ترتیب که:

در وسط هیئت صاحب الزمانی تنوری می گذاشتند  که از آن نور به بیرون می تراوید وشخصی هم در حالی که سر بریده ای را در دست داشت مشغول نوحه وسوال وجواب با این سر بریده بود

اولین مصراع آن اینگونه شروع می شد :

ای سر خونین کیستی تو                  

وصدایی جواب می داد :

ای زن خولی من حسینم

ومراسم تا پاسی از شب  با ذکر مصیبت ونوحه خوانی و عزاداری ادامه داشت.

 

+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 15:54 |

 

شهریور یاد آور خاطرات تلخی است که هیچ گاه ار خاطره ام پاک نخواهدشد بیست پنجم شهریور۵۷ تلخ ترین روز همه طبسی هایی است که آن شب وحشت ناک را به چشم خود دیدند وعزادار عزیزان خود شدند .حادثه تلخی که یادش برای ساعتها غمگینم می کند  . اگرچه آدم بسیاری رفتند اما صفای شهر طبس هم رفت آنگونه که آن بزرگ پس ارزلزله نوشت:      طبس شهری که بود

چندی پیش مطلبی نوشتم در باره زیتون پیر طبس که مقدمه اش با یادی از زلزله شروع می شداگرچه  تکراری است اما چون به خاطرات زلزله مربوط است تقدیم میکنم:

زلزله که آمد همه چیز را با خودش برد. گویی آدم هایی که دوستشان داشتیم خاطرات ما را هم با خود بردند. درو دیوارهایی که خاطرات کودکی و نوجوانی مان  در آن ها نقش بسته بودفرو ریختند .شدیم یک آواره بی خانمان  .

بعد از زلزله حس عجیبی به آدم دست می دهد  اوایل کار هنوز زخم هایت گرم است وبا لولیدن در میان آوار ها  درد را زیاد احساس نمی کنی  اما دو سه سالی که گذشت  خانه وکوچه های جدید شکل می گیرند .ناگاه می بینی چقدربا همه چیز بیگانه ای وناآشنا  هیچ چیز احساس تو رابه خود نمی گیرد کوچه های قدیمی خاکی  ، دیوار های آشنای کاه گلی که گذشته تورا در تو زنده می کردند دیگر نیستند . با این آجرها وسیمان ها وآهن ها احساس بیگانگی می کنی انگار     خانه ات را اینها غصب کرده اند گویی آوار شده اند روی سر خاطرات گذشته ات  چقدر کلافه  می شوی  که هیچ دست آویزی برای غرق شدن در دریای خاطرات   گذشته ات نداری .

+ نوشته شده توسط محمد هاشم مریدا در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 16:38 |